داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
مادر «بهراد» سراسیمه او را صدا میکند. او از روستا به تهران آمده تا چند روزی را پیش پسرش که دانشجوی حقوق است بماند و کارهایش را انجام بدهد. بهراد به محل حادثه میرود و متوجه میشود که «دیانوش» صاحبخانهاش فوت کرده است. دیانوش، زخممعده داشت اما بهراد فکرش را هم نمیکرد كه به این زودی فوت کند. آقای دکتر، همسایه طبقه پایین بهراد از او میخواهد تا قفل و کلیدها را تعویض کند و تا آمدن تنها برادر دیانوش از اروپا کاری مبنی بر ترک خانه و اسبابکشی انجام ندهد و... .