داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
«آناهیتا» به راه خانوادهاش برای ملاقات اقوام و گردش، به شهرستان «تاویسارکا» رفته بود؛ شهری که از مادربزرگش شنیده بود در گذشتههای دور «تویسرکان» نامیده میشد. مردم آن منطقه اعتقاد داشتند که طلسمی قدرتمند مانع از تخریب کوهها در آن شهر و ایجاد راههایی برای ماشینهای فضایی بود. در آن مدت آناهیتا از گوشه و کنار شهرستان دیدن میکرد. بعد از مدتی پدر و مادرش او را نزد مادربزرگش گذاشته و خود به خانه بازگشتند. او در یکی از گردشهای خود با حیوانی شبیه به سگ روبهرو شد که او را وادار کرد تا درون غاری بزرگ بدود. آناهیتا در آنجا شبحی مهربان را دید. او به آناهیتا توضیح داد که در میان موجودات کهن، موجود شریری وجود دارد که میتواند زندگی کل بشریت را نابود کند ولی غلبه بر او احتیاج به فداکاری و بخشش بزرگی دارد. او منتظر بود تا پاسخ آناهیتا را نسبت به پیشنهاد خود بشنود؛ آناهیتا با قبول این فداکاری ماجراهای بسیاری را پشتسر گذاشت.