داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
«فیروز» چوپان یکی از روستاهای کرمانشاه است. او شغل چوپانی را از پدرش «داراب» به ارث برده است. «عباسعلی» یکی از اهالی روستا به اتفاق داراب مغازة آشفروشی داشتند و «خسرو» رقیب سرسخت آنها بود. در یک نزاع دستهجمعی با افراد خسرو، مچ دست داراب قطع میشود و داراب ضربهای به سر یکی از افراد خسرو میزند و مرد فوت میکند. داراب و فیروز روستا را ترک میکنند و به روستای دورافتادهای میروند. بعد از سالها داراب از تپهای سقوط میکند و میمیرد. فیروز به طور اتفاقی کتابی شیطانی مییابد و در حین عمل به دستورات آن، با مردی آشنا میشود که راز سه قبر نفرین شده در قبرستان «چمگور» و گذشتة پدرش داراب را بر وی آشکار میکند و فیروز با آگاهی از این رازها در مسیر جدیدی قدم میگذارد.