داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
درست در مرز بین واگن مخصوص بانوان و واگن آقایان ایستاده بودم. پیرزن قد خمیدهای اطرافم بود، دو زن جوان که روی صندلی نشسته بودند با دیدن آن پیرزن با هم بلند شدند تا جایشان را به او بدهند. ساک بزرگی دست پیرزن قرار داشت؛ پیدا بود وزن زیاد ساک اذیتش میکند. پیرزن با اصرار آن دو زن جوان بر روی صندلی نشست. لحظاتی از نشستنش روی صندلی نگذشته بود که با انگشت به کسی اشاره کرد تا بیاید کنارش بنشیند؛ انگشتش را که با نگاه رهگیری کردم به زن میانسالی رسیدم که دستش را گچ گرفته و با پارچهای به دور گردنش بسته بود. نمیدانم از میان جمعیت شلوغ واگن چطور پیرزن او را پیدا کرده بود؟