داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
قرار بود امسال به جای دبیرستان، کلاس خیاطی ثبت نام کنم. از بچگی آرزو داشتم خیاط شوم. هر جا چشمم به آنها میخورد تا به چیزی تبدیلشان نمیکردم، دست از سر آنها بر نمیداشتم؛ اما اینکه سرنوشت پارچه چه میشود، دیگر بستگی به اعمالش داشت. دم کنی یا دستگیره یا حتی یک لباس برای خواهر کوچکم. در آن دوران، بزرگترین سرگرمیام، همین شعبدهبازی با پارچههای دور ریز بود؛ اما با خبری که آن شب در مسجد شنیدم، پیش خود فکر کردم بالاخره میتوانم از لابهلای پارچهها، کبوتر خود را به پرواز در بیاورم.