داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
بیشتر اطرافیان، من را بدقدم و شوم میدانستند، اما من آرزوی ازدواج با مردی خوب را داشتم تا به آنها ثابت کنم که بدقدم نیستم و میتوانم خوشبخت زندگی کنم. تا این که در سن 19 سالگی با پسرداییام «صمد» ازدواج کردم که یک سال کوچکتر از من بود. بهار سال 1320 ازدواج کردیم و من با خانوادة دایی راهی تهران شدم. آنها اتاق سرد زیر شیروانی را برای زندگی ما مهیا کرده بودند. بعد از مدتی به خاطر عدم توانایی من در بارداری، رابطهام با مادرشوهرم تیره شد. آنها آرزو داشتند تا فرزند صمد را ببینند و تصور میکردند که مشکل فقط از طرف من است. «معصومه»، خواهر صمد، با گذاشتن سحر و جادو در اتاق ما، سعی در بیرون کردن مهر من از دل همسرم داشت. این موضوع اتفاقاتی را به دنبال داشت که در ادامة داستان بازگو شده است. داستان از زبان اولشخص روایت میگردد.