داستانهای فارسی - قرن 14 داستانهای تاریخی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14 داستانهای تاریخی - قرن 14
"محمد" و خانوادهاش در روستایشان واقع در آذربایجان به زندگی مشغولاند که ناگهان سرزمین عزیز و اجدادیشان تحت تاخت و تاز روسها قرار میگیرد. همه سرگشته و حیران، فرار را بر ماندن و زیربار ذلت رفتن ترجیح میدهند. پس از مدتی که احساس میکنند آبها از آسیاب افتاده و آرامش حاکم شده به محل سکونت خویش بازمیگردند و پدر را زیر خاک میانهی راه برجا میگذارند. روسها همچنان حاکماند و روزی جوانان روستا از جمله برادر محمد را به اسیری گرفته و با خویش میبرند. مردم هنوز از تعدی مهاجمها به خود نیامندهاند که اینبار مورد حملهی ارامنهی جیلو لوق قرار میگیرند. در پی این حمله وقایع خونبار بسیاری پیش میآید. چه بسیار مردانی که در دفاع از ناموس خویش کشته میشوند، چه بسیار زنانی که به کنیزی برده میشوند و کودکانی که بیسرپرست رها شده و وامیمانند. خانوادهی عموی محمد نیز از این مهم مستثنی نیستند و سرپرستی تنها دخترشان را مادر محمد به عهده میگیرد که او نیز از ترس جان دختر، وی را با خانوادهای روانهی شهر دیگری میکند و دیگر هرگز کسی نامی از او نمیشنود و نشان نمییابد. اکنون که محمد و "شیرین" دخترعموی گمشده هر دو بیش از هشتاد سال از عمرشان میگذرد بر اثر اتفاقی یکدیگر را مییابند اما دریغ که درست دقایقی بعد محمد دیده از جهان فرو میگیرد. داستان مذکور جنبهی تاریخی دارد.