داستانهای تربیتی
داستانهای تربیتی
«لیلی» و پدرش وارد شهری شده و در مسافرخانهای اقامت کرده بودند. پدر لیلی قصد داشت مغازة کوچکی اجاره کند و در آن آبنباتهای خوشمزه بفروشد. اما مرد بدجنسی در آن شهر زندگی میکرد که مانع خرید مردم از مغازة پدر لیلی میشد. روزی لیلی همراه با آبنباتهایش به مدرسه میرفت که ناگهان مرد بدجنس به طرف او دوید و آبنباتهایش را روی زمین ریخت. لیلی خیلی ناراحت شد و بدون آن که به مرد چیزی بگوید به طرف مغازه دوید. اما ناگهان اتفاق جالبی افتاد؛ مرد با دیدن شکلاتهای رنگی ریخته شده بر روی برف شروع به خوردن آنها کرد و یکباره به سوی مغازه روان شد. او از لیلی و پدرش عذرخواهی کرد و آبنبات خواست. مرد به آنان پیشنهاد کرد که برای همیشه در شهر بمانند و آبنباتهای خوشمزه درست کنند. از آن پس اسم شهر را شهر آبنباتهای رنگی گذاشتند.