داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
شیراز شهر هست و دلدادگی، دخترکان با چادرنمازی گلدار از مکتبخانه راهی منزلاند و محمد، دلش اسیر دو چشم سیاه از لای صورت چادر پیچ شده میشود! اسیر جادوی چشمانی که برای کشف رازشان حاضر است جانش را هم فدا کند. به حضرت حافظ متوسل میشود و سرگشتهی نرگس زارهای شیراز، فریاد عشق سر میدهد. پ عشقی که وصالش آرزوست و بر آورده میشود، ولی نگهداریاش در سختیهای زمانه سخت است؛ و محمد ناگزیر از جبر زمانه و آدمیان، خطا میکند و در پی این خطا، عشق از کف میدهد.