داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
«عادل» و «عادله» در يك محله بزرگ شده بودند، هنگامي كه قايم موشك بازي ميكردند هرگز به خيالشان نميرسيد كه رفتهرفته به يكديگر انس خواهند گرفت و عاشق يكديگر خواهند شد. وقت درو عادل پشتههاي گندم را به خرمن ميآورد و عادله هم خوشههاي افتاده را جمع ميكرد، نزديكيهاي جشن خرمن، عادله مثل چهارشنبه آخر سال دستهايش را حنا بست اما نميدانست گرفتاري پيشانينوشت او و عادل است و آنها در اين گرفتاري خواهند سوخت و ...