داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
روزی سحر نزد پدر رفت و سرش را به سینة او چسباند و از او پرسید که قلباش کجاست؟ بابا به او گفت که قلبش در جورابش است. روز تولد بابا، سحر هفت جفت جوراب سفید برای پدر خرید و مادر با خنده گفت: «سحر هفت لباس نو برای قلبت خریده تا هر روز لباس قلبت را عوض کنی تا بو نگیرد». جورابهای سفید بابا در چهار هفتة بعد در ماشین لباسشویی هفترنگ شد. در این کتاب داستانهایی با عنوانهای کلمه، یک علامت رمز، جوراب، نقاشی و... به صورت طنز به نگارش درآمده است.