داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
از آن روز عجیب که کبوتر دل من دل سپرد به باز تیزپرواز نگاه غریبه، روزهای زیادی میگذشت. آن روزها که تلفن نبود، انگار صبر آدمها هم ته نداشت! رفتنی که میرفت. مسافر که نمیآمد. خبری که نمیرسید. هیچ کدام دلشوره نمیانداخت به جان منتظر! انگار که تلفن نبود، توکل به خدا بیشتر بود و امیدواری جای تمام بیخبریها و چشم به در دوختنها و چشمبهراه بودنها را پر میکرد.