داستانهای حیوانات داستانهای کودکان و نوجوانان الفبا - داستان
داستانهای حیوانات داستانهای کودکان و نوجوانان الفبا - داستان
در حیاط بیبی رعنا جوجههای مرغ کاکلی شعر میخوانند و با یکدیگر بازی میکنند. گوساله کوچولو که خواهر و برادری ندارد به آنها نگاه میکند و غصه میخورد. ناگهان فکری به ذهنش میرسد. او با خود میگوید من هم میتوانم یک خواهر داشته باشم و بعد به راه میافتد. ابتدا از پیشی کوچولو میخواهد خواهراش شود اما اومیگوید من پسر هستم. گوساله کوچولو با ناراحتی به راه میافتد. او از بز شاخبلند و فرفری (گوسفند بیبی رعنا) و حیوانات دیگر هم میخواهد خواهر او شوند، اما هیچیک از آنها نمیتوانند، زیرا آنها "ماما" نمیکنند. وقتی خانم گاو درد دل گوساله کوچولو را میشنود میگوید: "برای چه خواهر میخواهی؟" گوساله کوچولو میگوید برای این که با هم بازی کنیم، حرف بزنیم و بخندیم. خانم گاو به او میگوید اگر خواهر را برای این چیزها میخواهی پس چندتا خواهر داری و نباید غصه بخوری، زیرا تو میتوانی با همهی دوستانت بازی کنی. بگویی و بخندی. همهی آنها میتوانند خواهر تو باشند. گوساله کوچولو به حرفهای مادرش فکر میکند. میفهمد که او درست میگوید. آنوقت با خوشحالی خواهرهایش را میشمارد.