داستانهای تخیلی
داستانهای تخیلی
در یک روز سرد زمستانی مادربزرگ آبتین و سیمین به بیماری سختی مبتلا شد. وقتی آبتین برای آوردن حکیم رفت، جادوگر برفی بدجنس سیمین را منجمد و مادربزرگ را با خودش برد. آبتین در راه آمدن به خانه نیمة گردنبند مادربزرگ را که سالها پیش گم کرده بود، پیدا کرد و سیمین را از یخ آزاد کرد. آنها با هم برای نجات مادربزرگ به راه افتادند و در راه با خطرات و مشکلات زیادی روبهرو شدند. آبتین و سیمین به قصر یخی رسیدند. جادوگر گردنبند را متلاشی کرد، در همین حال آنها متوجه شدند که باید از نیروی عقل کمک بگیرند، گردنبند فقط یک نماد است. آن دو مثل کوه کنار هم ایستادند و در حالی که چشمان خود را بسته بودند از نیروی درونی خود استفاده کردند و یکباره همه چیز سرسبز و زنده شد و جادوگر برای همیشه نابود شد. کتاب مصوّر حاضر، از سری داستانهای «آبتین و سیمین»، با عنوان «جزیرة خورشید» است که برای کودکان گروه سنی (ب) به نگارش در آمده است.