داستانهای مذهبی - قرن 14
داستانهای مذهبی - قرن 14
جوانی مسیحی بر سر راه امام باقر (ع) قرار گرفت. او که میدانست امام در بین مسلمانان بسیار محترم است، میخواست با مسخره کردن امام، آن بزرگوار را عصبانی کرده و با او دعوا کند. اما هرقدر به امام توهین کرد، آن بزرگوار عصبانی نشد و با آرامش با جوان برخورد کرد. جوان دیگر نتوانست حرفی بزند و از کاری که کرده بود خجل شد و گفت: "ای محمد باقر تو خیلی باگذشت هستی، مرا ببخش" نگاه امام باقر پر از شادی شد. جوان مسیحی گریه کرد و سپس ادامه داد: "تو خیلی خوبی، من دربارهی تو اشتباه میکردم. حالا دوست دارم مسلمان بشوم". این داستان تحت عنوان "من مثل یک پرستو هستم" به همراه شش داستان دیگر با موضوع "محبت به غیر مسلمان" در این مجموعه به چاپ رسیده است. عناوین دیگر داستانها عبارتاند از: مثل حضرت مسیح؛ دلم ستارهباران شد؛ من تو را بخشیدم؛ قصهی زیبا؛ پیامبر گلها؛ و چادر نورانی زهرا.