فخری ملکی در نشست «هویت زنان در نگاه فلاسفه مسلمان» گفت: فضایل، معیارها و شاخصهای هویتیابی در وجود همسران، خواهران و مادران شهدا رشد کرده و نهادینه شده است؛ نمونه آن دختر شهید سلیمانی است که با از دست دادن پدرش، زینبوار «ما رأیتُ الّا جمیلاً» را معنا بخشید و نمونه دیگر، مادر شهید معماریان است.
به گزارش روابط عمومی خانه کتاب و ادبیات ایران، نشست «هویت زنان در نگاه فلاسفه مسلمان» به همت خانه کتاب و ادبیات ایران و با همکاری سازمان ادبیات و تاریخ دفاع مقدس یکشنبه (چهاردهم آذرماه ۱۴۰۰) با حضور فخری ملکی و احمد جولایی برگزار شد.
دنیای فلسفه متعلق به مردها نیست
احمد جولایی در ابتدای نشست «هویت زنان در نگاه فلاسفه مسلمان» اظهار کرد: آدمی از دوران خلقت، وارد جهان هستی میشود؛ جهانی که سه قطب انسان، طبیعت و خدا را شامل میشود. همه فلسفه و فیلسوفان به دنبال اثبات، درک، دریافت و ارائه دیدگاههای خود در این زمینه هستند. فلسفه از دوره افلاطونی و ارسطویی و از دوره مشاء و اشراقی تا دوره صدرالمتالهین ملاصدرا عمدتا به مساله حکمت و هستی میپردازد. در حکمت متعالیه که گونهای از فلسفه مسلمانان را به یاد میآورد یا به اثبات میرساند، فلسفه هستی، فلسفه نفس، معرفت، عرفان، اخلاق، دین، سیاست و هنر مطرح میشود.
وی در ادامه افزود: ارسطو از شاگردان افلاطون است؛ کتاب «بوطیقا» یا «فن شعر» ارسطو که در ایران نیز مانند اروپا دیر ترجمه شد، در باب هنر بحث میکند. این کتاب اولین دستنگاشته درباره امر نمایش و دنیای هنر است.
او با اشاره به دلیل حضورش در این نشست عنوان کرد: فلسفه روم و یونان متمرکز بر خلاقیتها و دنیای نمایش است؛ یونانیها و پس از آن رومیها توانستند بخش زیادی از عقاید، ذهنیت و باورهای خود را در قالبهای هنر به یادگار بگذارند. اگر هرمس و سایر خدایان را میشناسیم به دلیل آغشتهشدن به اکسیر بزرگی به نام اکسیر هنر است. دلیلی که باعث شد در این نشست حاضر شوم، سالها تدریس در دانشگاه بود. وقتی کسی میخواهد چیزی را تحلیل کند، باید ترجمه شود. از ترجمه دو ذهنیت دارم؛ اول اینکه متنی از زبانی به زبان دیگر ترجمه میشود. وقتی متنی را میخوانم باید کلمهها برابرنهاد داشته باشد و بتوانم در برابر هر واژه مفهوم آن را در ذهن بپرورانیم. ذهنیت دیگر این است که وقتی ترجمه تمام شد کافی نیست بلکه باید یک تفسیر هم داشته باشیم حتی بعد از تحلیل به تاویل هم نیاز داریم.
این پژوهشگر تصریح کرد: کتاب «قابلیتهای دراماتیک متون کهن ادب فارسی» در کلاسهای دانشگاهی به عنوان یک متن آموزشی شناختهشده است. متن از نظم یا نثر یا ترکیبی از نثر و نظم را شامل میشود و در همه آنها فلسفه، معرفتشناسی، جهانبینی، عرفان و... وجود دارد. جهان نمایش با زبان و بیان خودش آیینه اصغری است که جهانداری ِجهان اکبر را دربرمیگیرد. دنیای نمایش، دنیای مجاز است و دنیای امر حقیقی نیست و باید قبل از همه این امر را بشناسیم.
او با بیان اینکه اغلب فیلسوفان هیچگاه از زمینههای فکری و فلسفی در ترجمه، تفسیر و تاویل اعلان بینیازی نمیکنند، مطرح کرد: در فلسفه متعالیه نیز این مساله ادامه دارد. البته روشهای نوین مانند رودخانهای هستند که ریشه و شاخه آن در یک جا قرار دارد و بعد از سرچشمه هر کدام به جایی میروند اما به لحاظ وجود دور نخواهند شد. بهخصوص در نگاه فیلسوفان اسلامی که مبدا خلقت، جهان و هستی را یک لازم و واجبالوجود میدانند.
وی همچنین بیان کرد: فلسفه را شاید در دوران مختلف بتوان تقسیمبندی کرد؛ فلسفه به دورههای جزئی و سه دوره کلی تقسیم میشود. مانند فلسفه باستان که معمولا اشکال ابتدایی و تفکر اسطورهای است؛ این باب معمولا خالق معلوم و مشخص ندارد اما یک باور، ایمان و گفتوگو بین جمعیت و افراد حاکم است؛ چیزی شبیه به چهار حلقه ادبيِ اسطورهای، افسانهها، رومنس و رومن. در مصر و بابِل این مساله وجود دارد. در تفکر، گویش و زبان یونان باستان یک واژه برای هنر، علم و صنعت نداریم. در دوران کنونی هنر یا «آرت» را از هم جدا میکنیم، اما در زمان گذشته این موضوع مطرح نبود بلکه تقریبا هر دو را با هم به کار میبردند. برای همین هنرمند را از مدینه فاضله خارج میدانند در حالی که ارسطو به عکس این موضوع معتقد است.
این نویسنده در ادامه عنوان کرد: در دوران رنسانس، وضعیت را دو نمایش و یک درام ترسیم میکند. درام اول «دکتر فاستوس» نوشته کریستوفر مارلو و «دن کیشوت» اثر سروانتس از دیگر آثار مرتبط با این موضوع است. دنیای فلسفه را با مردها، خالقان و بزرگان فیلسوف مرد میشناسیم درحالی که اینگونه نیست. در دوران قبل از تولد عیسی مسیح و در حدود سالهای 325، «هیپارچیا» را داریم که فیلسوف بسیار بزرگی در دوران خودش بود. محیط اروپا تقریبا تا سالهای قرن 20 زنان شاخصی را در محیطهای آکادمیک و علوم تجربی به لحاظ فلسفه نداشت. بیشتر فیلسوفان اروپا مردها هستند. از بین فیلسوفان مسلمان علاوهبر افراد شاخص و بزرگی مانند ملاصدرا، شیخ اشراق، سهروردی، فارابی و... میتوانیم از زنان صاحب درایت و هوش نیز نام ببریم. در قرن دوم رابعه عدویه را داریم که از زنان بسیار باهوش بود که فلسفه و هستیشناسی را میشناسند.
هویت اصیل از آن کسی است که فضایل اخلاقی در وجودش نهادینه باشد
در ادامه نشست «هویت زنان در نگاه فلاسفه مسلمان» فخری ملکی با بیان اینکه انسان در بین موجودات یک ویژگی منحصر به فردی دارد که هیچ یک از مخلوقات دیگر مانند حیوانات آن را ندارد، گفت: انسان بین حیوانات به آگاهیهای خود آگاه است اما بقیه حیوانات زندگی خود را بر اساس غرایز سامان میدهند و نسبت به اعمال خود آگاهی ندارند. در بین حیوانات، انسان تنها موجودی است که آگاهانه عمل میکند؛ این آگاهی در پاسخ به چند پرسش چیستی، کیستی، چرایی و چگونگی است.
وی از منظر «چیستی» و «کیسی» به موضوع هویت زنان در نگاه فلاسفه مسلمان و حکمای یونان پرداخت و اظهار کرد: حکمای یونان یکی از منابع مهم برای حکمای اسلامی هستند؛ به همین منظور از سقراط، افلاطون، ارسطو و حکمای اسلامی شروع میکنم. سقراط اولین فیلسوفی است که در تاریخ فلسفه به چیستی و ماهیت توجه کرد؛ ماهیتبینی از سقراط شروع شده است. قبل از سقراط چیزی تحت عنوان بررسی چیستی ماهیت انسان و ارائه تعریف از ماهیت وجود نداشت. در دیدگاه سقراط، انسان جایگاه بسیار والایی دارد و نسبت به انسان روش بسیار معتدلی به کار میبرد.
او با تاکید بر اینکه سقراط، بیان و روش بسیار قاطعی داشت، تاکید کرد: او با این بیان و روش در شهر آتن میگشت و احساس میکرد اوضاع و زمانه خوبی برای تربیت جوانان نیست؛ جوانان درست حرکت نمیکنند و بر اساس اندیشه سوفسطائیان، انحراف فکری پیدا میکنند. لذا وظیفه خود دانست که افراد را با این هدف که گوهر الهی عقل را در وجود خودشان کشف کنند، به تأمل در خویشتن دعوت کند. چون میدانست که اگر افراد به این گوهر الهی واقف نشوند و در خود تامل نکنند معرفت یقینی پیدا نمیکنند. «نمیدانمِ» سقراط (میدانم که نمیدانم) بسیار اهمیت دارد؛ فلسفه برای سقراط یعنی رسیدن به نقطه «نمیدانم». «نمیدانمِ» سقراط به زبان حکمای اسلامی و به زبان ملاصدرا یعنی فقط وابستگی. انسان مطلق نیست و دانای مطلق خداست؛ این نقص وجودی باعث میشود در طلب دانایی باشیم.
این کارشناس فلسفه ادامه داد: «نمیدانمِ» سقراط آوای خویشتنشناسی و درس آگاهشدن از گوهر تابناک انسانیت است که در درون هر کسی نهفته است. در ساختن هویت خودمان درسهایی که میتوانیم از سقراط بگیریم این است که به مرگ محکوم هستیم؛ تعدادی از شاگردان سقراط به او اعتراض میکنند که چرا کاری میکنید که سزای آن مرگ باشد. سقراط پاسخ میدهد که شما فکر میکنید ما وقتی میخواهیم کاری شروع کنیم ابتدا باید ببینیم که آیا کار به زندگی ما میانجامد یا مرگ ما؟! در حالی که باید کار درست و راه درست را انتخاب کنیم و از عاقبت، هراسی به دل راه ندهیم. هویت اصیل از نظر سقراط از آن کسی است که بتواند گوهر انسانیت را در درون خود کشف کند و بر اساس آن عمل کند.
وی با بیان اینکه بزرگترین شاگرد سقراط، افلاطون است که سالهای زیادی در کنار استادش بود و وقتی سقراط را به مرگ محکوم کردند به شدت ناراحت شد چون تعلق خاطر زیادی بین شاگرد و استاد برقرار بود، اظهار کرد: افلاطون درباره موجودات این جهانی اعتقاد داشت که هر آنچه در عالم مادی وجود دارد، برگرفته از عالم بالاست. موجودات این جهانی از عالم حقایق بهرهمند هستند که آن را ایده یا مثال یا ُمثُل میگویند. در بین این موجودات، انسان هم از عالم بالا بهرهمند است و اصل وجود انسانها در عالم دیگری است. نمیتوان در این زمینه مرز مشخصی در افکار و اندیشههای افلاطون پیدا کرد چراکه تمثیل و استعاره زیادی به کار میبرد. افلاطون روح انسان را یک موجود مجرد و فناناپذیر میداند که از عالم بالا هبوط کرده و با جسم او یک نوع همزیستی پیدا کرده است.
ملکی ضمن اشاره به اینکه انسان از نظر افلاطون دارای دو ساحت روح و جسم است، بیان کرد: از نظر افلاطون بخش اصلی را ساحت روح تشکیل میدهد که با هبوط خود در کنار جسم قرار گرفته است. این روح مجرد و فناناپذیر و از سنخ عالم بالا دارای سه قوه؛ خرد، اراده و شهوت است. اهمیت افلاطون در تاریخ فلسفه به قدری است که یکی از فیلسوفان به نام «آلفرد نوث وایتهد» میگوید که کل تاریخ فلسفه حاشیهنویسی بر اندیشه افلاطون است. افلاطون نفس انسان را به ارابهای تشبیه میکند که یک ارابهران به نام خرد و دو اسب سرکش به نام اراده و امیال وجودی دارد. اگر در هر وجودی این دو اسب سرکش از ارابهران پیروی کنند وجود نفس به اعتدال میرسد و راه درست را طی میکند در غیر این صورت به انحراف میرود. به نظر افلاطون فضایلی که انسان کشف میکند ذیل حکمت و خرد قرار دارد؛ نتیجهای که میتوان گرفت این است که هویت اصیل از آن کسی است که فضایل اخلاقی مانند عفت، شجاعت و عدالت در وجودش نهادینه باشد.
وی تصریح کرد: ارسطو در کتاب «درباره نفس» نفس را به عنوان نفس مجرد اثبات میکند و روح مجرد را فناناپذیر میداند اما افلاطون قوای اصلی نفس را تفکر و خرد میداند. عالیترین قوه وجود انسان که بخش اصلی آن نفس است، عقل و خرد بوده و عالیترین فعالیت این قوه، تفکر و اندیشیدن است. از نظر افلاطون نفس همان نفس مجرد و کمال اول برای جسم مادی است. «کمال اول» به این معناست که وجود انسان با کمال اول شکل میگیرد. «کمال ثانی» بعد از شکلگیری وجود شکل میگیرد. هویت، تشخص یافته ماهیت است؛ عالم وجود هر فردی یک هویت دارد اما ماهیت، مفهوم کلی یک وجود امکانی است.
او نظریه اعتدال ارسطو در کتاب «اخلاق نیکوماخوسی» را بسیار اهمیت دانست و گفت: این نظریه در تاریخ فلسفه همچنان میدرخشد. سعادت انسان در چیست؟ اگر انسان از افراط و تفریط دوری کند و حد وسط را برگزیند یک فضیلت برای انسان محسوب میشود؛ افراط و تفریط یک رذیلت است اما رعایت حد اعتدال در اعمال به عنوان فضیلت به حساب میآید. در زندگی باید سعی کنیم هویت خودمان را اینگونه رقم بزنیم که از افراط و تفریط دوری کنیم و تلاش کنیم آن را در زندگی نهادینه کنیم. رعایت اعتدال را تنها از ارسطو نشنیدهایم بلکه دین ما مملو از این موضوعات است و در این زمینه حدیث نبوی داریم. قرآن و احادیث ما مملو از این آموزهها و توصیهها برای زندگی انسان است.
وی در ادامه افزود: بخش عظیمی از اندیشه حکمای مسلمان متاثر از فیلسوفان یونان است؛ حکمای مسلمان میزان سازگاری اندیشه سقراط، افلاطون و ارسطو با دین ما را بررسی و اندیشههای آنها را با دین ما سازگار کردند. حکمای مسلمان با استفاده از آثار یونان باستان و با الهام از آیات و روایات، درباره مباحث متعدد از جمله روح انسان توضیح و تبیین و ارائه دادند که بسیار عمیق تر از اندیشههای افلاطون و ارسطو است و به وضوح از حقیقتی به نام روح سخن میگویند. این فیلسوفان در جایی پرورش یافتند و دینی را با تفکر پذیرفتند که در آن خداوند فرموده «از روح خود به انسان دمیدم» که البته تفاسیر متفاوتی از این آیه وجود دارد. حکمای ما در دین و فرهنگی پرورش یافتند که آن دین را از قرآن آسمانی گرفتند.
این کارشناس فلسفه با اشاره به اندیشههای ابن سینا اظهار کرد: ابن سینا روح مجرد را اثبات میکند برای این کار دلایل متعددی دارد. در فلسفه ابن سینا روح، مجرد از ماده و فناناپذیر است و این روح مجرد، استعداد کسب علم از طریق عقل را دارد. ابن سینا برای اینکه نظر خود را در مورد روح بیان کند، از «قصیده عینیه» خود استفاده میکند. وی در این قصیده روح انسان را به کبوتری تشبیه میکند که از جایگاه اصلی خود که عالم بالا و عالم حقایق بوده به این جهان هبوط کرده است.
وی همچنین بیان کرد: سهروردی در تبیین نظام هستی از جمله انسان از واژه «نور» استفاده میکند و معتقد است مراتب هستی سراسر نور است که راس آنها نورالانوار قرار دارد. به عقیده او نفس انسان جنبه نورانی وجود انسان بوده و جسم جنبه ظلمانی است. اما ملاصدرا به درون و دروننگری توجه دارد و معتقد است ما میتوانیم از درون حقایق را مشاهده کنیم. او جغرافیای عرفانی را ترسیم میکند که در مشرق این جغرافیای عرفانی، عالم مجرد و در راس آن خداوند قرار دارد. روح انسان نیز متعلق به آن جهان است اما به این جهان هبوط کرده است.
گوهر انسانیت را در درون خود کشف کنیم
ملکی در ادامه تصریح کرد: توجه به علم حضوری در اندیشه سهروردی اهمیت دارد؛ ابن سینا و ملاصدرا همگام با سقراط، افلاطون و ارسطو بیان میکنند که روح مانند کبوتری است که از جای دیگری هبوط کرده و در قفس تن زندانی است اما شوق رفتن دارد.
او همچنین به دیدگاه ملاصدرا اشاره کرد و یادآورشد: ملاصدرا در دیدگاه ابن سینا و سهروردی تاملی دارد و دیدگاه آنها را در مورد بسیاری از مسائل از جمله روح نقد میکند و معتقد به نظریه حرکت جوهری است. چرا حکمای قبل از ملاصدرا حرکت جوهری را نمیپذیرفتند؟ چون که اگر حرکت در جوهر اتفاق بیفتد موضوع گم میشود و نمیفهمیم چه چیزی از کجا حرکت کرده و به کجا رسیده است. اما ملاصدرا معتقد بود جوهر حرکت میکند؛ در فلسفه ملاصدرا موجودات ثابت (موجودات ماوراء طبیعی) و سیال (موجودات طبیعی و مادی) هستند و در اینجا دیگر رابطه مرغ و قفس منتفی است چرا که روح و نفس همنشین هستند و با هم انس و الفت دارند.
وی در بخش دیگری از سخنان خود تصریح کرد: در اندیشه ملاصدرا، اتحاد بین عقل، عاقل و معقول وجود دارد؛ بر اساس این نظریه، هرکس همان چیزی است که میداند و هرچه دانایی شخص بالاتر باشد نفس هم قویتر میشود. در نتیجه بر اساس دیدگاه ملاصدرا، وجه ممیزه انسان با سایر موجودات علم است و رتبه افراد با علم مشخص میشود؛ یعنی «من آن چیزی هستم که میدانم».
این کارشناس فلسفه شاخصها و معیارهایی برای هویتیابی مطرح کرد و افزود: گوهر انسانیت را در درون خود کشف کنیم؛ زندگی همراه با تفکر و اندیشیدن داشته باشیم که همه حکما بر آن تاکید دارند چرا که زندگی محاسبه نشده ارزش زیستن ندارد. سعی در به فعلیت رساندن قوای وجودی خود داشته باشیم. همچنین به مدد عقل فضایل اخلاقی کسب کنیم و هدف زندگی را در راستای نورالانوار، واجبالوجود و خدای متعال قرار دهیم. ظرفیت پایانناپذیر روح را درک کنیم و با اراده و آگاهی در رسیدن به جایگاه واقعی روح تلاش کنیم. بدانیم یک وجود وابسته داریم؛ و ما موجوداتی وابسته هستیم نه مستقل. در رفتار اعتدال داشته و عقل خود را حاکم بر قوای دیگر بدانیم.
فخری ملکی در پایان سخنان خود گفت: با این شاخصها میتوانیم زنان جامعه خود را به سه گروه تقسیم کنیم؛ گروه اول بانوانی هستند که فضایل در وجود آنها رشد کرده و این معیارها در وجود آنها نهادینه شده است. این گروه در جامعه ما فراوان هستند که از جمله آنها میتوانیم به همسران، خواهران و مادران شهدا اشاره کنیم. دختر شهید سلیمانی را دیدیم که با از دست دادن پدرش، زینبوار «ما رأیتُ الّا جمیلاً» را معنا بخشید. و نمونه دیگر این زنان، مادر شهید معماریان است. گروه دوم بانوانی هستند که نسبت به ارزشها بیتفاوت هستند و گویا پرسشهای بنیادین «از کجا آمدهام» و «به کجا خواهم رفت» را برای خود مطرح نمیکنند. این گروه در فطرت اول به سر میبرند و وارد فطرت ثانی نمیشوند. گروه سوم فریب اندیشه غربی را خوردهاند و دائم تلاش میکنند خود را به رنگ غرب دربیاورند؛ البته این گروه به یک جهت مقصر نیستند چون در معرض و آماج شبیخون فرهنگی قرار گرفته و به راحتی صید شدند. راه نجات این گروه این است که به آنها یادآوری کنیم که این راه، راه درستی نیست و باید در پناه حق ایمن شوند.