گویی توجه بایرون در مانفرد که از فاوست گوته الهام گرفت به نمایشنامه خواندنی (closet drama) بود. نخستین پرسش این است که نمایشنامه متن مستقل ادبی، هنری نیست و در اجرا کامل می شود. به کارگیری عناصر دراماتیک در یک شعر نمایشی چقدر به نوع خوانش کمک می کند؟ دوم اینکه تفاوت مانفرد و دون ژوان بایرون چیست؟ پیش از پاسخ به پرسش شما بگویم که مانفرد را بیشتر روایت تازه تری از اندوه ورتر جوان (1774؛ 1787) اثر گوته می دانم. پیش تر هم گفته ام، شاید خود مانفرد از جنبه پهنه و صحنه جهان مادی و اثیری ذهنش، آدم فاوست مشربی باشد، اما اگر سبک کار را می گویید، فراموش نکنیم که جنبش داستان ارواح نویسی در انگلیس آن زمان برای خودش خط و ربطی داشت. مانفرد هرگز بن مایه فاوست گوته را ندارد. فاوست جشن پیروزی مدرنیته است اما مانفرد ایستاده بر بام اروپا، آلپ به عزای آن می نشیند. مانفرد روی سخنش با گوته است؛ این اثر نسل جوانان خشمگین آن دوره را به یاد می آورد؛ نسلی که گوته با دوره کلاسیک اش در وایمار از آنها دور شده بود. خب، بله. رمانتیک ها این را می دانستند که این نوع نمایشنامه به خودی خود نمی تواند کامل باشد اما آنان از خواننده، کار می طلبیدند. می گفتند سبک نوی شهرنشینی با مردم کاری می کند که قوه خیالشان را فراموش کنند، می گفتند روزنامه نگاری -که دیگر برای خودش صنعتی شده بود- به سطحی نگری در زبان دامن می زند، پس می خواستند مردم را با درگیر کردن با معماری زبان در خلوتشان به کارگردان تبدیل کنند. خیلی جالب است که این آثار بعدها روانه اپرا شدند؛ ترکیبی از موسیقی، واژه و رقص. انگار حق با شلی و نیچه بود، تئاتر سنتی با تکیه بر واژه ها می میرد. خب، مانفرد نشانه قهر کردن بایرون با سنت فرهنگی، سیاسی و اجتماعی اروپاست؛ دون ژوان رقص جنون و عصیان این جوان قهروست، آن هم با تازیانه طنز فاخر، اما آمیخته با کمدی تلخ. این آمیختن سبک ها هم خودش داستانی دارد که ائورباخ آن را در Mimesis خیلی خوب بررسی کرده است. ارتباط بایرون و گوته و تاثیری که بر هم گذاشتند، چگونه بود؟ طوری که گوته می گوید: انگلیسی ها هرچه می خواهند درباره بایرون بگویند. به نظر من او بزرگ ترین شاعر دوران است . در دودیدی و چندآوایی: حافظ و افق های فرهنگی گوته و بایرون از این دو گفته ام. بایرون چون شهابی در آسمان زندگی بلند گوته درخشید و رفت اما چنان تاثیری بر گوته گذاشت که وی در گفت وگویش با اِکِرمَن درباره او گفت: نمی توانم کس دیگری جز بایرون را که بی شک بزرگ ترین نابغه قرن ماست، نماینده دوران ادبیات مدرن بشناسم . بگذارید با یک مثال از یک نسل بعد از بایرون این پیوند را برایتان روشن کنم. آلفرد تنیسن در دوره ویکتوریا، شعری دارد به نام اولیس . در این شعر اولیس پس از عمری به زادگاهش برمی گردد و ناگهان حس می کند ماندن در این ولایت یعنی روزمرگی. این است که می گوید، کارهای اینجا را به پسرم، تِلِه مِکوس، می سپارم. من اهل سفرم. مرا چه به این مردگی ؟ حالا، بایرون را بگذارید به جای تِلِه مِکوس که بر پدرش(گوته) شوریده و رو به او می گوید، تو به کار خودت مشغول باش، اروپامداری ات هم ارزانی خودت! ، من رفتم! چرا با اینکه بایرون از شاعران بزرگ رمانتیسیسم بود و گوته از او حمایت می کرد، اما گوته رمانتیسیسم را مرض و کلاسیسیسم را سلامتی می پنداشت؟ خب، گوته خیلی زود دریافت که باید بر جنبه آموزشی هنر تاکید کند. این است که به کلاسیسیسم آرمانی اش برگشت. به علاوه، او میراث دار سنت انداموارگی آلمان بود و این سنت به توازن بین فرد و جامعه می اندیشید. گوته آرشیو زنده تاریخ اروپای معاصرش بود و طبیعی است که دست و دلش می لرزید. بایرون با اروپامداری میانه خوبی نداشت. بایرون به فرهنگ شرق و به ویژه فردوسی و بیشتر به حافظ توجه داشت. چقدر از نگاه این دو شاعر تأثیر گرفت؟ چهل سال پیش بلکستون در Byron and Islam: the Triple Eros به نکات جالبی درباره بایرون و غرب اشاره می کند. بایرون از تنگ راهی به نام دوره ویکتوریا -با آن ایست بازرسی های معروفش- به قرن بیستم حواله شد: از آن کانال ها یک مجنونِ مریضِ منحطِ خودشیفته قرشمال(قرشمال را اول با کسرتین بخوانید -که یعنی بایرونی حاصل پژوهش های ویکتوریایی به این سو- بعد با فتحتین بخوانید -که یعنی مطربانی که با کولیان بودند و بحر طویل های طنزآمیز می خواندند و این یعنی نظر خودم درباره بایرون). بگذریم، برای ردیابی سخن جامی، فردوسی، سعدی و حافظ باید در سیزده جلد نامه ها و یادداشت ها و همینطور چایلد هارولد و دون ژوان او خوب بگردیم. بایرون از دوران کودکی و نوجوانی از ادبیات شرق و ایران می خواند و می دانست؛ حتی پیش از روانه شدنش به شرق خودش را شاعر پارسی می دانست. بایرون روح حماسی دورانش، یعنی حماسه ذهن فرد و نیز قلندری و رندی را دوست داشت. ویژگی نخست را از فردوسی الهام گرفت و رندی و نظربازی را از حافظ. شما در مقاله گوته و بایرون: عقاب و قوش در فرهنگ و درام قرن نوزدهم بر کولی وار بودن بایرون با جمله ای از او من مثل حضرت آدمم، اولین مجرمی که به سفر محکوم شد تاکید دارید. سفرهای بایرون، رویکرد او به جهان را چگونه تغییر دادند؟ می دانید، ما در ادبیاتمان با contamination یا آلودگی بیگانه نیستیم. در شیخ صنعان عطار، شیخ کعبه نشین کوچ می کند و خوکبان می شود. حافظ هم می گوید، در شأن من به دُردکشی ظن بد مبر/ کآلوده گشت جامه ولی پاکدامنم . از این زاویه، سفر یعنی پشت سر گذاشتن آنچه ناب است. مسافر هم آلوده می شود و هم می آلاید . بایرون آموخت که میهمان جهان باشد، در فضایی آستانه ای، در گذر از مرزی و فرهنگی به مرز و فرهنگی دیگر. بایرون تئاتر سیار بود، بازیگری که مدام جامه می درید، از خودش بداهه سازی می کرد و به ریش خودش می خندید. بایرون سفر را به بداهه سرایی رندانه از من تبدیل کرد. خوشا، یا بدا؟ به حال من و تو که برای دریافتن معنی رندی بخواهم دون ژوان او را نمونه بیاورم! بایرون بر شاعران مطرح اروپا مثل هاینه، پوشکین، لامارتین، لرمانتف، آلفرد دوموسه، آلفرد دووینیی و... تأثیر گذاشت. می توان گفت بدون او رمانتیسیسم شکل دیگری می پیمود؟ بله، ایبسن را فراموش کردید. او می گفت برای یبوست فکری نروژی ها، بایرون مسهل خوبی است! به نظر من، رمانتیسیسم با بایرون بالید، آبدیده شد و پایان یافت. این آدم گاه مرغ توفان بود و گاه مار(ابلیس) رانده شده از درگاه خدایانِ ادب و سلیقه رایج. اگر رمانتیسیسم آرمان گرایی بود، هیچ نیازی به بایرون نبود؛ شلی بود که، حالا سوای خاندان چن چی ، سگرمه ها درهم، مشت بر دربسته بکوبد. این، ولی، رمانتیسیسم نبود، یعنی کافی نبود. با رمانتیسیسم بایرون، یعنی با جامه دریدن های پیاپی است که شناسای مدرن و مدرنیته سر برمی دارد. او نمونه کامل شناسای مریض اما سرخوش مدرنیته است. جمله ای در وصیت نامه بایرون هست که می گوید، استخوان های مرا به خاک انگلستان برنگردانید، بگذارید لااقل در گور خود راحت بخوابم . چرا؟ بایرون در انگلیس ولخرج و لاابالی بود. به دلیل وضع بد مالی و شاید از سر ناچاری با زندگی آنابلا میلبنک که ثروتمند بود، قمار خطرناکی کرد و هرگز از این کارش روی خوش ندید. از آن پس انگار دوست داشت در زندگی خصوصی اش از زن و کودک انتقام بگیرد، هرچند در آثارش شخصیت های زن بسیار چالاک و خوشفکری دارد. در زندگی ادبی اش، با چایلد هارولد ش یک شبه چشم و چراغ ادبیات انگلیس و نقل هر محفلی شد. برّایی و زخم زبانش یادآور ولتر، استواری بیانش یادآور سبک سعدی است. خب، با شهرت حسد هم می آید و با آن شایعات و مشاجره های طاقت فرسا. وقتی هم که رفت، کار را بدتر کرد؛ انگلیسی ها هم، از محافل ادبی گرفته تا منتقدان روزنامه ها برای او شمشیر را از رو بستند. او هم همه پل ها را پشت سرش خراب کرد. انگلیسی ها او را به ترویج ادبیات شیطانی متهم کردند، او هم با آن طنز کوبنده اش همه را از دم تیغ گذراند، حتی ساوثی، وردزورث و کولریج را. او به کیتسِ خوشفکر و ادا هم رحم نکرد. شکسپیر را که اصلاً عددی نمی دانست. او از ذوق و سلیقه ادبی بیشتر انگلیسی ها بیزار بود. نظام انگلیس را هم غارتگر هنر و آثار هنری دنیا می دانست. خوب شد که رفت وگرنه شاید ادبیات جهان دون ژوان را نداشت. بایرون برای آزادی خواهی مبارزات سیاسی داشت و در جنگ یونان با عثمانی، به یونان رفت. همزمان با جنگ، با شیوع بیماری های مهلک در یونان مُرد. یونانیان او را شهید راه آزادی خواندند و برایش عزای ملی گرفتند. این اتفاق ها چقدر در خلق دون ژوان -گرچه ناتمام- تأثیر داشتند؟ من چندان رابطه ای بین این مرحله کوتاه حضورش در یونان و این طنز حماسی نمی بینم. او نوشتن این اثر را از سال 1818 شروع کرد. سال 1823 که روانه یونان شد، مشغول بخش 17 آن بود که ناتمام ماند. من بایرون را چه گوارای آن دوران می بینم. پیش از استقلال طلبی یونانیان، بایرون یک کشتی کوچک برای خودش ساخت و نامش را گذاشت بولیوار . به شلی هم پیشنهاد داد که بروند ونزوئلا: کوه های آند، مردم سرزنده! از سیمون بولیوار که با اسپانیایی ها می جنگید، خیلی خوشش می آمد. می خواست از او شهروندی ونزوئلا را هم بگیرد و آنجا بماند. به شلی می گفت فقط جایی باشد که بتوانند بجنگند و چه بهتر که جایی باشند که بوی گند اروپا به مشامش نرسد، ولی نشد، سر از یونان درآورد؛ اما در عشقش به یونان شک نکنید؛ دلایلش هم فراوان و متضادند. و اینکه آثار بایرون را زیبا می دانند و او را ناپلئون دنیای شعر لقب داده اند. آیا او بعد از شکسپیر تاثیرگذارترین شاعر و نمایشنامه نویس انگلستان است؟ تأثیر بایرون بر ادبیات مدرن چیزی ورای کارهای شکسپیر است. او باور داشت که بدون نوآوری در سبک، فکر اصلاحات اجتماعی کار بیهوده ای است. پس، شروع به واژگون سازی فرم های هنری موجود کرد. بزرگ ترین دستاوردش در زمینه آمیختن گونه های ادبی - داستان، شعر، روایت، طنز، تراژدی و کمدی- در یک صورت ادبی روان بود که با حالات روحی و ذهنی انسان مدرن بیشتر سازگار است اما از همه مهم تر، به کمال رساندن وارون نمایی رمانتیک (Romantic Irony) است. بایرون با درک بالایی از این روند، ما را به جهانی پسانیوتنی می کشاند، جهانی که در آن هنرمند آگاهی روشنی درباره آشوب سراسر زایای هستی دارد، اما برای ناتوانی اش در درک درست جهان ماتم نمی گیرد؛ افتان و خیزان می رود. شما در کتاب با چراغ در آینه های قناس درباره بایرون هم گفته اید. نمی خواهید تجدید چاپش کنید؟ چرا، دوست ندارم فقط تجدید چاپ بشود. دارم تقریباً بازنویسی اش می کنم. در این ویرایش دارم کمی هم با ادوارد سعید سروکله می زنم.