غالب ادبیات جهان، فرهنگی مردسالار داشته اند. پیش از میلاد مسیح، در یونان باستان و به ویژه با ارسطو، اندیشه های زن ستیزی(میزوژینی) رواج یافت و سپس در سده های میلادی، در آثار اندیشمندان بزرگی مثل مونتسکیو، دیدرو، روسو، شوپنهاور، نیچه و ماکیاولی نمود پیدا کرد. چرا که به قول جین اوستن، نویسنده سده هجده انگلیسی، بیشتر قلم در دست مردان بوده است. گرچه برخی اندیشمندان هم در دفاع از حقوق، مقام و هویت زنان قلم زدند. در ادبیات کلاسیک فارسی، زن ستیزی(تنفر و بیزاری از زنان)، زن گریزی(زنان را به حساب نیاوردن یا پایین تر از مردان دانستن) و زن ستایی(مقام زنان را نه تنها فروتر از مردان ندانستن که به وجوه برجسته هویت زنانه توجه کردن) دیده می شوند. درباره زن ستیزی در ادبیات با مریم حسینی، مصحح، پژوهشگر، دکترای زبان و ادبیات فارسی و عضو هیأت علمی دانشگاه الزهرا حرف زدم. ریشه های زن ستیزی در ادبیات کلاسیک فارسی ، با پژوهش او از سوی نشر چشمه وارد هزارتوی فرهنگ سرزمینمان شده است. حرف هایمان را بخوانید. چرا غالب میراث ادبی کلاسیک ما، تصویری درخور از زنان نشان نمی دهند؟ ما در برخی آثار بزرگان شاعر و نویسنده، رویکرد مثبت به زنان داریم، اما آنچه در فضای ادبیات کلاسیک غالب است، تصویری کژ و کوژ است که درخور ایشان نیست و دلایل متعددی دارد. برخی ریشه های آیینی دارند، برخی ریشه های فرهنگی و برخی سنت های رایج. البته باید بگویم این موضوع فقط مربوط به ادبیات گذشته ایران نیست و در ادبیات جهان هم با نمونه چنین تصاویری روبه روییم؛ رفتارهای سنتی مردسالارانه ای که از سده ها پیش، حاکم بر جوامع اسلامی و غیراسلامی بوده است. از دوره ارسطو، زن ستیزی(میزوژینی) فرهنگ غالب جوامع بود و قلم ایرانی هم از این ماجرا دور نبوده است. همچنین برداشت های غلط از آیات و احادیث، این تصویر کژ و کوژ از زن را به وجود آورد. مثلاً خاقانی در نقل و تفسیر حدیث نعم الختن القبر تفسیری شخصی و زن ستیزانه ارائه می دهد. پیش از اسلام، همین نگره نسبت به زن وجود داشت؟ چرا که ما الهگان مادر(دئنا)، همسر(آرمیتی) و دختر(آناهیتا) داشتیم. پیش از اسلام، دورانی بسیار طولانی است. ما یک دوره مادرسالاری را در تاریخ تجربه می کنیم و اهمیت زن به باروری اش بوده است که در سنگ نبشته ها و تندیس هایی که باقی مانده اند، هویداست. زن سالاری یا مادرسالاری، متعلق به دوره های شکل گیری تمدن های ابتدایی و ماقبل تاریخ است. پس از آن، در همه دوره های تاریخی، حکومت مردسالاری داریم، اما به هرحال متنوع و متفاوت بود. در برخی دوره ها و تمدن ها یا برهه های تاریخی، اهمیت و ارزش زنان بالاتر است و در برخی زمان ها کمتر. مثلاً در دوره ای، در پرتو فهمی از آیین زرتشتی، یک سری محدودیت ها و مباحث نجس و پاکی برای زنان به وجود آمد که طبق این سنت ها و باورها، زنان کنار زده شدند و از اهمیتشان کاسته شد. پیش از اسلام، آنگونه که در شاهنامه هم آمده، زنانی داشتیم که پادشاه بودند؛ همای، پوراندخت و آزرم دخت. همچنین پهلوانانی چون گردآفرید و گردیه اما چرا اهمیت قائل شدن برای زنان از سوی شاعرانی مثل فردوسی، نظامی و عطار از سوی بسیاری از شاعران یا نویسندگان دیگر مورد توجه قرار نگرفت؟ فردوسی از ستایندگان زن در ادبیات کلاسیک فارسی است، اما نگاه به زن در طبقات بالای جامعه با آنچه در میان عوام می گذشت، متفاوت بود. شاهنامه، کتاب شاهان و شاهزادگان و شاهدخت هاست و شخصیت های سندبادنامه و طوطی نامه مردم عادی اند. زنان شاهنامه از طبقه بالای جامعه اند و رفتار و کردارشان درخور بزرگی و عظمتشان است؛ اما زنان در جوامع الحکایات و کتاب هایی از نوع کلیله ودمنه و سندبادنامه از هر طبقه ای هستند و معمولاً ویژگی های فریبکاری و حیله گری به ایشان نسبت داده شده است. فرهنگ هندوان هم که زن ستیزی بر آن غالب بوده، در شکل گیری این داستان ها بی تأثیر نبوده است. در کلیله ودمنه که از آثار زن ستیز ادب فارسی و جایگاه زن در آن بسیار نازل است، زنان مکر و فریب و حیله را در آستین دارند و برای از راه به در بردن مردان تلاش می کنند. معمولاً مخاطبان این حکایت ها عوام و قصه پردازان، سرایندگان و گویندگانشان هم معمولاً از طبقه عوام اند . البته این موضوعی تعمیم یافته نیست و آثاری داریم که بیشتر مخاطبانشان مردم عوام و افسانه های مردمی اند، اما فرهنگ زن ستایی یا حداقل دیدگاه مثبت به زن در برخی از آنها وجود دارد؛ مثل هزارویک شب یا دسته هایی از حکایت های کوتاه عامیانه. به عنوان نمونه شعر حماسی، به شاهنامه اشاره کردید؛ اما در شعر غنایی، کدام شاعران بیشتر زن ستیز یا زن ستا بودند؟ وقتی می گوییم شعر غنایی، دو دسته شعر را مدنظر قرار می دهیم؛ یک دسته منظومه های عاشقانه اند و دسته دیگر غزل عاشقانه. در منظومه های عاشقانه، مثلاً ما لیلی و مجنون یا خسرو و شیرین نظامی را داریم که در این منظومه ها، زن با تمام هویتش ظاهر می شود. تنها زنی که در ادبیات کلاسیک فارسی، شخصیت دارد و از خودش زنانگی بروز می دهد، شیرین است. شیرین هم دختر یک شهبانو است، اما رفتارها و کردارهای انسانی و شخصیتی از خود نشان می دهد که در اینجا کارکرد پادشاهی منظورمان نیست؛ یعنی کارکرد عاشقانه، رفتار ایثارگرانه، بخشش، محبت و رحمت دارد. از این رو برجسته ترین چهره زن در تاریخ شعر فارسی است. این تأثیر را نظامی به شیرین می دهد. ما درباره شخصیت تاریخی شیرین، نکات مثبت زیادی را می دانیم، اما مرهون آن شخصیت پردازی هم هستیم که نظامی از شیرین ارائه می دهد و در این شخصیت پردازی، بخشی از دیدگاه خودش را نسبت به زنان منتقل می کند. در واقع علاقه ای را که خودش به برقراری یک نظام جنسیتی عادلانه بین زنان و مردان دارد نشان می دهد. اهمیت زنان را بارها در حکایت هایش بیان می کند و از برتری و فضل شخصیت زنان نسبت به مردان می گوید. مثلاً در اسکندرنامه ، داستان زنی نوشابه نام را می آورد که به اسکندر درس می آموزد و به او می گوید که پادشاهی و جهانگیری در مقابل ارزش های انسانی هیچ است. البته بسیاری از زنانی که او در داستان های خودش می سازد، از اسطوره ها و تاریخ کهن مایه می گیرند، مثل نمونه ای که در اسکندرنامه آمده است و آن را در داستان زنان آمازون می بینیم که احتمالاً در ناحیه ارمنستان اتفاق افتاده است. نظامی اسطوره ها و روایت های پیش از خود را خوانده یا با داستانشان آشنا بوده است. او توانست در منظومه های عاشقانه، هویت و ارج و مقام زن را به زن برگرداند، اما در غزل عاشقانه موضوع متفاوت است. اگر در غزل های عاشقانه حافظ، سعدی و دیگران نقش زن را مقایسه کنیم، زن تصویر یک شخص انسانی را ندارد. فقط معشوق داریم که در حقیقت تصویر یک زن آسمانی و اثیری است. این معشوق، زنی دست نیافتنی است. در غزل فارسی، زنی که پوست، گوشت و خون داشته باشد، زنی که سخن بگوید، زنی که در میان مردمان زندگی کند و روابط اجتماعی داشته باشد، نقش دختر یا همسر یا مادر داشته باشد، نداریم. البته می توان نوع نگاه شاعران و تجربه چگونگی زیستشان با زنان را هم در نظر گرفت که نه تنها متفاوت، بلکه متضاد است؛ مثل نگاه خاقانی با نظامی. این زن ستیزی صرفاً به دلیل تفکر مردسالارانه آن روزگار در آثارشان نمود نیافته است. بله، درست است. بسیاری از رفتارهای آدمی، محصول یک سری تجربه های فردی و جمعی اند. معمولاً از جمله تجربه های فردی مردان بزرگ تاریخ که اندیشه زن ستایی داشته اند، این بوده که مادران، همسران یا استادان فرهیخته ای در کنارشان داشته اند. مثلاً در تاریخ عرفان اسلامی، ذوالنون مصری که یکی از چهره های ارزشمند سده سوم هجری است، از استادی به نام فاطمه نیشابوریه نقل می کند و همین سبب نگاه روشن او نسبت به زنان می شود. نظامی، همسرش آفاق را دوست می داشته و بر مرگ او بسیار مویه کرده و زمانی که می خواهد منظومه خسرو و شیرین را تمام کند، می گوید همراه این عروس(شیرین) که دارد از دنیا می رود، عروس خودم(آفاق) را از دست می دهم که شیرین، آفاق من است. او شیرین را به عنوان یک زن نمونه و کامل تصویر می کند. او در مرز سرزمین های ایران و ارمنستان زندگی می کرد و این اختلاط و التقاط فرهنگی، نوعی تسامح، تساهل و روامداری در ذهنیت او ایجاد می کند که در ذهنیت شاعران دیگر نیست. موقعیت جغرافیایی بسیار مهم است. در سرزمینی که سنایی زندگی می کرد، در غزنین، با آن فضای خشک و حکومت سنتی در روزگار او که در مقارنه تفکر بودایی و هندویی هم بود، طبیعتاً چون هیچ برخورد و ارتباطی درباره موضوع یا اهمیت زن برایش پیش نیامد، اصلاً دغدغه زنان را نداشت. پس زنی را که می خواست به او بیندیشد و تصویر کند، برایش مهم نبود اما برعکس برای نظامی مهم بود. او منظومه عاشقانه می گوید و روابطش هم با زنان زندگی اش مثبت و روشن است، بنابراین زنانی در آثارش می آفریند که خودش آنان را دوست دارد. خاقانی اما وقتی همسرش دختری به دنیا می آورد، او را مایه ننگ خانواده اش می داند: مرا چه نقصان گر جفت من بزاد کنون/ به چشم زخم هزاران پسر یکی دختر یا مرا به زادن دختر چه تهنیت گویند/ که کاش مادر من هم نزادی از مادر . خاقانی بهترین داماد دختر را گور می داند: اگرچه هست بدین سان خداش مرگ دهاد/ که گور بهتر داماد و دفن اولی تر . سعدی در مکتب عراقی که ما او را معلم اخلاق می دانیم، چرا نگاه منفی به زن دارد؟ طوری که زبانش مردانه است و زن را خوارتر از مرد می داند: تو با این مردی و زورآزمایی/ همی ترسم که از زن کمتر آیی یا در مرد چو بد نگه کنی زن بینی/ حق باطل و نیکخواه دشمن بینی و موارد دیگر. متاسفانه نگرشی که ما به بزرگان شاعر خود داریم، یک نگاه مقدس مآبانه است که باید آن را بشکنیم. ما معمولاً ستایندگان شاعران بزرگ خود بوده ایم. گاهی مخاطبان شعر فارسی فکر می کنند حافظ، سعدی، مولانا، سنایی و دیگر بزرگان شعر، پیغمبرانند و چون از ابتدا گفته اند اینها پیغمبران شعرند، گویی پیغمبر اخلاق هم هستند و به اشتباه، بسیاری از اخلاقیاتی را که در جامعه ما رایج است، برمی گردانند به گفته ای از سعدی و می گویند سعدی که پیغمبر اخلاق است، چنین گفته است. در بسیاری موارد، مواضع اخلاقی سعدی مطابق اخلاق، حداقل در روزگار ما نیست. اینکه سخنرانان، شعری از سعدی را شعار خود قرار دهند و بگویند همان که سعدی شیرین سخن می گوید، نگاه غلطی است. بسیاری از مواضع اخلاقی سعدی اگر درست هم باشد، برای روزگار خودش بوده که حداقل در روزگار ما جایی ندارند. حتی در روزگار خودش هم نمی توان تعمیم داد. بله، گاهی حتی در آن روزگار هم نمی شود پذیرفت. مثلاً وقتی در بوستان می گوید: زن نو کن ای دوست هر نوبهار/ که تقویم پارین نیاید به کار یا چو زن راه بازار گیرد بزن/ وگرنه تو در خانه بنشین چو زن یا زن شوخ چون دست در قلیه کرد/ برو گو بنه پنجه بر روی مرد ، موضع های بسیار مردسالارانه ای است که نسبت به زن می گیرد. ما باید توجه داشته باشیم آنچه او می گوید، موضع گیری های اخلاقی نیست. بسیار مهم است که ما در جامعه اعلام کنیم که برخی از موضع های سعدی در مباحث اخلاقی، اخلاقی نیستند. چرا سعدی را معلم اخلاق می دانیم؟ بسآمد مباحث اخلاقی در گلستان و بوستان نسبت به کتاب های دیگر بیشتر است. این کتاب ها، ادبیات تعلیمی اند. اینگونه نیست که تعلیمات سعدی همه غیراخلاقی باشند، اما در برخی موارد مثل تو نیکی می کن و در دجله انداز/ که ایزد در بیابانت دهد باز ، یک سیستم بده بستان در تفکر او حکمفرماست؛ یعنی می دهم که بگیرم. این نوع نگاه در برخی عارفان مرد هم بوده است که به امید بهشت و دوری از دوزخ، عبادت می کردند و در ازای بندگی خدا، انتظار حوری بهشتی داشتند. بله، همینطور است، چون بیشتر آنها مردم عوام اند. پیام سعدی هم در این موارد درخور مردم معمولی و ساده روزگار است نه عارفان و صدیقان. البته ابیاتی از همین شاعر آنقدر ارزشمندند که سازمان ملل متحد را با آن مزین می کنند.