نمایشنامه فارسی - قرن 14
نمایشنامه فارسی - قرن 14
«شاه»، سلطان مشهور الف لیله، بر اثر خیانتی که به او شده بود، با خود عهد کرد که هرشب به وصال ماهرویی برسد و صبح فردا مقابل چشمانش او را به دست جلاد بسپرد. عدة زیادی از ماهرویان شهرها قربانی این عهد شاه شدند، تا این که شهرزاد، دختر زیبا، از دمشق به دربار آورده شد. او هر شب قصههای زیبا برای شاه تعریف میکرد، شاه نیز مجذوب قصهها میشد و از کشتن او صرف نظر میکرد. بدینترتیب شهرزاد با این ترفند، جان هزاران ماهرو را نجات داد. این قصهها هزار و یک شب ادامه داشت، تا این که شاه به کافور، مسئول کشتن ملکهها دستور کشتن شهرزاد را داد. اما چون به شهرزاد علاقهمند شده بود، خود برای دیدن کشته شدن شهرزاد نرفت. دنیازاده، خواهر شهرزاد از این فرصت استفاده کرده و از کافور خواست که شهرزاد را نکشد و او را در عمارت خود محبوس کند، چون ممکن است شاه از عمل خود پشیمان شود. کافور پذیرفت و شهرزاد را محبوس کرد. شاه که به قصهها و وجود پرمهر شهرزاد عادت کرده بود، از نبود او اظهار بیقراری کرد. کافور ماجرای زنده بودن شهرزاد را برای او بازگو کرد و شهرزاد آخرین قصة خود «شب هزار و یکم» که قصة زندگی خود بود، برای شاه تعریف کرد، در این کتاب نمایشنامههای تاریخی دیگری با عنوانهای عباس خواهر امید (درام در یک پرده) حرم خلیفه هارونالرشید، در سایة حرم (شب در سرای امید) به همراه بیوگرافی رضا کمال معروف به شهرزاد به نگارش درآمده است.