داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
پادشاهی دختری کوچک دارد که بسیار خودخواه و مغرور است، دخترک خدمتکاران بسیاری دارد، اما نوکر مخصوص او "قوچعلی" است. قوچعلی دلباختۀ دختر پادشاه میشود و روزی به او میگوید که تصمیم دارد زمانی که بزرگ شد با او ازدواج کند. دختر پادشاه بسیار خشمگین میشود و قوچعلی را از کاخ بیرون میکند. قوچعلی به کوهستان میرود تا به همراه پدر و خواهر خود به کار چوپانی مشغول شود. پس از مدتی کبوتری به سراغ دختر پادشاه، که اینک بزرگ شده است، میآید و به او میگوید که به او علاقهمند است، دختر پادشاه به خاطر غرورش او را رد میکند اما با اصرارهای کبوتر تسلیم میشود و به او میگوید "اگر من را دوستداری باید از جلد خود بیرون بیایی"؛ چرا که کبوتر نمیتواندحرف بزند. کبوتر برای انجام این کار از دختر میخواهد که خوابش را به او بدهد و دختر نیز میپذیرد و با انجام این کار کبوتر پرواز میکند و میرود؛ پس از این اتفاق دختر بیخواب میشود و تمام حکیمان شهر برای مداوای او گردهم میآیند، اما هیچیک نمیتوانند کاری انجام دهند؛ تا این که حکیم پیری به پادشاه میگوید که اگر میخواهد دخترش مداوا شود باید افسانۀ محبت برای او گفته شود و این کار را فقط چوپانی که در کوهستان زندگی میکند میتواند انجام دهد. پادشاه چوپان را به قصر میآورد و او بالای سر دخترک شروع به گفتن افسانۀ محبت میکند.