داستانهای عربی - قطر - قرن 21م.
داستانهای عربی - قطر - قرن 21م.
هر بار که سر مداد، تیز و زیبا میشد، دوباره میشکست و میافتاد و دوباره آن را میتراشید تا این که تبدیل به یک تکه کوچک غیر قابل استفاده شد. آن را در سطل آشغال انداخت. به صندلیاش برگشت و زیر لب گفت: جنسش نامرغوب است. عمر مداد نو در یک روز و در یک جلسه به پایان رسید. سالهای عمر نیز این چنین گذشتند و همچون خاکارهها فرو ریختند و خود او نیز با آن سالها رفت گویی که به خواب رفته و بیدار شده باشد. گویی چیزی را شناخته است که رافعی شناخته بود: درون هر انسانی که میشناسی، انسانی است که او را نمیشناسی. درون من، دو نفر هستند که یکدیگر را انکار میکنند.