داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
کتاب حاضر، داستاني است که با بياني روان براي نوجوان نگاشته شده است، اين داستان ماجراي پسر نوجواني است که به دليل مشکلات مالي خانوادهاش، ناچار ميشود به همراه آنها به محلهاي برود که خاطرات تلخي از آنجا دارد. در بخشي از داستان ميخوانيم: «ميخواستم بپيچم توي کوچهي اصلي که يکهو خوردم به يک چيزي و نايلون داروها از دستم افتاد. ميخواستم خم شوم و از زمين بردارمشان که نگاهم قفل شد روي صورت يکي از آنها. هميشه همين است؛ وقتي از چيزي ميترسي همان موقع ميآيد سراغت».