داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
سنگفرشها را یکی پس از دیگری میشمارم و گاهی به آسمان خیره میشدم. ندیمهها را علاف خود به این سو و آن سو میکشاندم. هیچ هدفی جز کمی فضولی در امور قصر نداشتم. سرگردان و بی حوصله، دائم به دنبال حفرهای برای فرار از محبس بودم. محبس زوبین. همان زندانی که مدرسه میگفتند. برای علوم و نجوم و... از این چرندیات. چند فرسنگ آن طرف تر یاسا و زوبین را دیدم که به ستیزه جوئی علیه یکدیگر برخاسته؛ وارد کشمکشی سخت شده بودند. یاسا به شدت به عقب نشینی پرداخت و تقریباً خود را تسلیم زوبین کرده بود؛ اما طبق روال همیشگی، دست بردار نبود.