داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
«یاسمن وطنخوان»، دختری زیبا و بیست و چهار ساله است. او بعد از مدتها سعی و تلاش در مقطع کارشناسی در رشته حقوق تهران قبول میشود. «رضا» فرزند یک پزشک متخصص مغز و اعصاب بود و یاسمن و رضا چندین سال قبل به هم دلباخته بودند؛ امّا سرنوشت آنها را از هم جدا کرده بود. بعد از سالها، در دیدار مجدد، آتش عشق در وجود آنها شعلهور میشود؛ امّا بر اثر اتفاقاتی رضا متوجه میشود که به فرزندخواندگی قبول شده و مادر واقعیاش در فقر و فلاکت در یکی از روستاهای خوزستان زندگی میکند. او خود را لایق عشق یاسمن نمیبیند و از «سهیل»، دوستش میخواهد که با یاسمن ازدواج کرده و او را خوشبخت کند. او بدون افشای این راز یاسمن را ترک میکند. اما سهیل راز او را فاش کرده و یاسمن با اصرار به همراه سهیل برای دیدن او به خوزستان میرود امّا با مزار او روبهرو میشود.