بذرها داستان
بذرها داستان
پاییز بود و همة دانهها را باد برده بود. فقط یک دانة کوچک از گل قاصدک باقی مانده بود که از رها شدن میترسید. اما باد او را با خود برد. دنیا بزرگتر از آن بود که دانه فکر میکرد. ترسناکتر و زیباتر هم بود. وقتی برف آمد دانه بر زمین نشست و برف رویش را پوشاند. بهار آمد و دانة کوچک جوانه زد و ریشه داد و برگهایش باز شد. زمانی نگذشت که دانه گل داد و یک قاصدک شد. سپس از آن دانه صدها دانه پدید آمد که هریک همراه باد رفت. فقط یک دانه باقی ماند. گل قاصدک آهسته به دانه گفت: «نترس، باد و خورشید و باران مراقب تو خواهند بود؛ خودت را رها کن، آنوقت خواهی دید». این داستان آموزنده برای کودکان گروه سنی «ب» تهیه شده است.