شعر
شعر
در ده باصفای شلمرود، حیوانات بسیاری زندگی میکردند. در میان این حیوانات خروس بود که هر روز صبح زود با صدای قوقولی قوقویش تمام حیوانات را برای انجام کار روزمرهاشان از خواب بیدار میکرد. روزی حیوانات تصمیم گرفتند او را از ده بیرون کنند تا دیگر مجبور نباشند صبح زود از خواب برخیزند. خروس حرف آنها را شنید و با ناراحتی از آنجا رفت. فردای آن روز تمام حیوانات ده، دیر از خواب برخاستند و به همین دلیل نتوانستند کارهایشان را به موقع انجام دهند. بنابراین آنها بار دیگر تصمیم گرفتند خروس را بازگردانند اما خروس راضی نشد، چون با آنها قهر بود. حیوانات نیز گفتند حالا که تو برنمیگردی، ما خود، صبحها آواز میخوانیم. صبح روز بعد هریک از حیوانات سعی کردند تا آواز بخوانند اما هیچیک صدای خوبی نداشتند. تا این که بار دیگر بر آن شدند تا خروس را بازگردانند. این بار خروس راضی شد و بازگشت و از آن پس ده شلمرود مانند گذشته باصفا شد. داستان در قالب شعر بازگو شده است.