داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
پسر جوانی از عشایر مدت 6 ماه است که به خدمت سربازی رفته و در این مدت تمام فکرش دشتهای آزاد و ایل و مهاجرت است. پس از 6 ماه روزی نام خویش را از بلندگوی پادگان میشنود که ملاقاتی دارد و باید به در دژبانی مراجعه کند. با عجله فاصلهی دوکیلومتری بین محوطه و دژبانی را طی کرده و مادر را در انتظار میبیند. در ابتدا به خاطر مهربانیهای مادر و علاوه بر آن لباسهای محلی وی احساس حقارت و خجالت کرده و مادر را از خود میراند. اما بعد از چند دقیقه به خود آمده و متوجه خطایش شده و تصمیم میگیرد به سمت مادر رفته و از او دلجویی کند. وی بیاعتنا به دستور ایست دژبان به راه خویش ادامه میدهد و حتی فریادهای مادر که او را از آمدن منع میکند نتیجهای نمیدهد تا لحظهای که صدای شلیک بلند شده و مادرش بر زمین میافتد. کتاب حاضر علاوه بر داستان "مادر" دربردارندهی 9 داستان کوتاه دیگر با عنوان "هیچ فرقی نمیکنه"، اشک، ما دو نفریم، آهو، بهترین رنگ، چوپان معلم، همسان، اخراجی، و خیابان است.