داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
آن ساعت، ساعتی که آفتاب نبود و روشنایی کم جانش هنوز روی بام شیروانی پهن بود. آنجا بودم. روی دیوار. اول نبودم. تو حیاط بودم. روز سوم عید بود. عید نوروز. خانوادهام به قول من و تو و همه آبدانیها رفته بودند عید مبارکی. باید هنوز در خاطرات مانده باشد که خانههای کارگری در محلی هزاریها سه اتاق داشت.