داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
خلیل مردی معتاد و عیاش، به همراه همسرش «رویا» که دخترعموی او بود و فرزندش، اسحاق زندگی میکرد. ابراهیم، پدر رویا به دلیل رفتارهای خلیل او را تهدید به جدایی از رویا کرده بود که مرگ ناگهانی رویا، باعث شد ابراهیم او را از خانه بیرون کند. خلیل به تهران رفت و با شهره زنی مکار ازدواج کرد و سالها بعد تحت تاثیر حرفهای او، خلیل ادعای ارث و میراث از عمویش کرد و بعد از رسیدن به هدف خود اسحاق را با خود به تهران آورد. اسحاق که نوجوانی دوازدهساله شده بود بر اثر رفتارهای خشونتآمیز و بیتفاوتیهای خلیل از خانه فرار کرد و تصمیم گرفت که هیچوقت به خانه برنگردد!