داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
مردي به نام «ذبيح» كه تنها زندگي ميكند و كارگر شركت بازيافت است آرزو دارد به موقعيتي برسد كه بتواند «حشمت»، رئيس زورگوي خود را سر جايش بنشاند. آن شب رأس ساعت 9 ذبيح به خواب ميرود و پس از مدتي در نيمههاي شب با صداي مردي از جا ميپرد. آن مرد كه خود را دستيار فرشته آرزوها معرفي ميكند سه موقعيت را پيشِروي ذبيح قرار ميدهد؛ اول داشتن زور گاو، دوم كسب سمت مديريتي و سوم نامرئي شدن. ذبيح كه باور اين موضوع برايش سخت است در نوبت اول زور گاو را انتخاب ميكند با علم به اينكه در انتخاب سوم هيچ راه بازگشتي ندارد و بايد در همان شرايط باقي بماند اما... .