داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
پرنده همیشه شاد و رها بود و در آسمان آبی با شادمانی پرواز میکرد. تا این که یک روز پرندهای را در قفس دید که دانه میخورد. او با خود فکر کرد آن پرنده چه زندگی راحتی دارد، چرا که برای یافتن دانه نیازی به هیچ تلاشی ندارد. روزها از پی هم میگذشت و او آزادانه پرواز میکرد، تا این که یک روز به دست صیاد افتاد. صیاد او را به قفسی شبیه قفس همان پرنده انداخت. پرنده حالا که در چنان قفسی بود، اصلا برایش جذابیتی نداشت. ابتدا آرزو داشت که هرچه زودتر از قفس بیرون برود، اما مدتی که گذشت به زندگی در قفس عادت کرد. تا این که یک روز صیاد بیمار شد و چون دیگر نمیتوانست از پرنده به خوبی مراقبت کند، در قفس را باز کرد. اما پرنده همچنان در قفس باقی ماند، زیرا قفس در ذهن پرنده بود. این داستان به دو زبان فارسی و انگلیسی در کتابچۀ حاضر به چاپ رسیده است.