داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
موشی در صحرایی زندگی میکرد. روزی گرسنه شد و به باغی رفت. سه سیب گیر آورد و خورد. بادی وزید و برگهای درخت سیب کنده شد و بر سرش افتاد، موش عصبانی شد و برگها را هم خورد. از باغ بیرون آمد، دید مردی سطل آب در دست به خانهاش میرود. موش به او گفت که سیبها و برگها را خورده و او را نیز خواهد خورد. مرد او را تهدید کرد که با سطل بر سر او خواهد زد. موش گرسنه مرد را گرفت و قورت داد. موش، همچنین به تازهعروسی، دخترهای در حال گلدوزی، پسرهایی که تیلهبازی میکردند رسید و ماجرا را تعریف کرد. آنها او را تهدید میکردند، اما موش همة آنها را قورت داد تا این که به یک پیرزن لاغری رسید و ماجرا را تعریف کرد. پیرزن گفت که من گوشتی ندارم و لاغرم، برایت غذایی میآورم آن را بخور. موش پذیرفت و پیرزن بیرون رفت و در دامناش گربة چاقه و چلة خود را آورد و آن را نزد موش انداخت. موش ترسید و به سوراخی فرار کرد. گربه کمین کرد موش را گرفت و مردم جمع شدند و مرد، عروس، دخترها و پسرها را از شکم او بیرون آوردند. این کتاب مجموعة کامل قصههای بهرنگ است که با عنوانهای ماهی سیاه کوچولو، اولدوز و کلاغها، کچل کفترباز، پسرک لبوفروش، افسانة محبت، بینام، تلخون و... به نگارش درآمده است.