داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
یک سه تار نو و بی روپوش در دست داشت و یقه باز و بی هوا راه میآمد. از پلههای مسجد شاه به عجله پایین آمد و از میان بساط خورده ریز فروشها و از لای مردمی که در میان بساط گسترده آنان، دنبال چیزهایی که خودشان هم نمیدانستند، میگشتند، داشت به زحمت رد میشد.