داستانهای روسی - قرن 20م.
داستانهای روسی - قرن 20م.
«ناتاشا» به همراه پدر «کرونف» از مسکو به یک شهر اروپایی آمده بود. پدر، بیمار و در خانه بستری بود و ناتاشا از او مراقبت میکرد. روزی «بارون وولف» همسایة آنها ناتاشا را به مسافرت بیرون شهر دعوت کرد. ناتاشا با اطمینان از بهتر بودن حال پدر و رضایت او، دعوت وولف را پذیرفت. در آن سفر وولف از سفرهای خود به آفریقا و هند، روسیه و... تعریف کرد. در آن روز، ناتاشا و وولف روز بسیار عالی را میگذراندند. ناتاشا تصمیم گرفت، تمام اتفاقات آن روز را برای پدر تعریف کند و مایة خوشحالی او شود. اما همین که به خانه رسید با جنازة پدر روبرو شد.