داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
«ملیسا»، دختری مسیحی بود که یک روز هنگام خرید با دوستش «مینا» به طور تصادفی با دو پسر از همسایههای مینا روبهرو میشود. یکی از آنها «حسن» و دیگری «رضا» نام دارد. در همان برخورد اولیه حسن که از تعزیهخوانهای محل در ماه محرم بود، به ملیسا علاقمند میشود. از سویی «آراد» پسردایی ملیسا، قصد ازدواج با او را دارد و پدر او «توماس»، بسیار با این ازدواج موافق است. اما او به آراد علاقهای ندارد. ملیسا که روزهای اول با شنیدن سرشناسی و شهرت حسن، تصمیم میگیرد که با عشوههای دخترانه او را اذیت کند. اما کمکم او نیز به حسن علاقمند میشود. در این میان «عزیز» مادر حسن اصرار دارد تا پسرش با خوهرزادهاش «مهناز» ازدواج کند؛ غافل از این که او دلباختۀ دختری مسیحی شده است.حسن برای فراموش کردن ملیسا، به دلیل مسیحی بودن او، به مشهد میرود. اما سرنوشت آن دو را در مشهد بار دیگر کنار هم قرار میدهد، چون ملیسا با مینا و مادرش برای عروسی برادر مینا به آنجا رفته بودند، بعد از مسافرت ارتباط آن دو با هم بیشتر میشود و ملیسا شروع به تحقیق دربارۀ دین اسلام میکند و این موضوع مسیر زندگی وی را تغییر میدهد.