داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
«اميرحسين»، پسر جواني كه تازه معافيت از سربازياش را گرفته، قصد دارد با دختري به نام «ندا» كه يكسال با او دوست بوده، ازدواج كند. او اين موضوع را با خالهاش «فرشته» مطرح ميكند تا او نيز به مادرش «مائده» بگويد. مائده بنا بر دلايلي توانايي حركت خود را از دست داده است. او كه با ازدواج اميرحسين و ندا مخالف است نميتواند پسرش را از اين ازدواج منصرف كند. از سويي فرشته متوجه ميشود كه دختر همسايهشان «رؤيا» مدتهاست كه عاشق اميرحسين است و...