داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
این صدای قطار مثل پتک روی مغزم بود، راه تا ترکیه زیاد بود و باید باهاش کنار میآمدم. از طرفی هم معذب بودم داخل کوپه. یک دختر ۲۰ تا ۲۳ ساله نمی دونم، این حدوداً میخورد سنش، با یک پیرزن که صورتش خیلی شکسته بود، چند تایی چین و چروک درست روی صورتش با یک غم بزرگ پشت چهره مهربونش به چشم می ومد، رو به روی من نشسته بودند. معلوم بود که برای تفریح نمی رن. باز حواسمو به پنجره دادم و مشغول تماشای منظره بیرون شدم. کمی وقت گذشت که احساس کردم که اون ها هم اندازه من معذب هستن. تصمیم گرفتم یکم باهاشون صحبت کنم تا یخ بینمون آب بشه و حداقل یه خورده راحت باشند.