داستانهای حیوانات
داستانهای حیوانات
خالخالی تک و تنها زیر سایة درخت نشسته بود و با دمش مگسها را میپراند. جوجههای خانم قدقدا با هم بازی میکردند. هیچکس حاضر نبود با خالخالی بازی کند. تا این که یک دفعه در طویله باز شد و چشمش به گوسی افتاد. گوسی هم تنها بود. خالخالی گفت: «بیا با هم شاخبازی کنیم». خالخالی دید که گوسی هم اندازة خود اوست. به شاخهای تازهدرآمدة گوسی نگاه کرد. هر دو سم به زمین کوبیدند و پیشانیهایشان را به هم چسباندند. کتاب حاضر از مجموعة «کتابهای انگشتی» است که برای گروه سنی «الف و ب» تهیه شده است.