داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
در «آستینهای رنگی» خانوادهای دور هم نشستهاند. پدر خانواده شیشة قارچی را روی میز میگذارد و پسر خانواده با دیدن قارچها تصور میکند که آنها با او صحبت میکنند. مدتی بدینشکل سپری میشود تا این که وی با سروصداهایی که میشنود از حال خود بیرون آمده و آماده میشود و از خانه بیرون میرود. سپس در راه با نگاهی به پولهایش، با خود میاندیشد که با نامزد خود به کجا بروند. هوا بارانی است، او به یک مغازه میرسد و تصمیم میگیرد که هدیهای برای نامزد خود تهیه کند. وارد مغازه میشود و با دیدن دو قوطی غذای بچه، تصمیم میگیرد آنها را خریداری کند، پس از خرید به سراغ نامزدش میرود و با هم به قدم زدن میپردازند. پس از مدتی نامزدش بنا به دلایلی از دست او ناراحت شده و او را ترک میکند و پسر همچنان به قدم زدن در زیر باران ادامه میدهد. مجموعة حاضر شامل هشت داستان کوتاه تحت این عناوین است: خاک پری؛ لکه پاککن؛ آسانسور؛ قصة خرسی که جیپ قرمزش را بزخر کرده بودند؛ روشنیهای کج (ایزراییل)؛ پرندة باز؛ شام دوستانه؛ و آستینهای رنگی.