داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
در میان بیقراریهای زن در حال زایمان، آن هنگام که سکوت اعماق جنگل از رگبار منقار دارکوب و تک مضراب تبر خوردن درخت می شکست، نوزادی صدای گریههایش را در هارمونی طبیعت در آمیخت. یکی از زنان حاضر در اتاق، با خندههای شیرین و شور فراوان به بیرون دوید تا خبر را به پدر برساند و از مژدگانی بینصیب نماند. مشتلق... مشتلق... بچه پسره پسره، قدمش مبارک، تندرستی، موارکا نومدار بُوِه ایشا... پدر که چهرهاش از شلاق بیسقفی در پهنه کوه و دشت، شکسته بود و سیمایی پیرتر از سنش داشت، از فروزش پدر شدن در پوست خود نمیگنجید.