داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
اوایل بهار پسر کوچولو جلوی ویترین یک فروشگاه لوازم پزشکی ایستاد و با اشتیاق و گاهی هم تعجب به وسایل پزشکی نگاه میکرد، پس از مدتی مردی آبلهرو، بلندقد و با روپوشی سفید از فروشگاه بیرون آمد با لهجه غلیظ شهری طعنهزنان روبه پسر گفت که به اندازه کافی تماشا کرده است و باید از آنجا برود. پسرک که روی صندلی چرخدار نشسته بود روبه فروشنده کرد تا بتواند بیشتر درباره ویلچر اطلاعات کسب کند و... .