داستانهای تخیلی
داستانهای تخیلی
ننه «حلیمه» همیشه آرزو داشت دخترش با مردی ثروتمند ازدواج کند. روزی خبر میرسد که پادشاه صاحب فرزند نمیشود و زنهایش را کشته است و خواستار ازدواج با زنی است که برای او فرزند پسری به دنیا آورد. ننه حلیمه اسباب ازدواج دخترش با پادشاه را فراهم میکند. از قضا دختر ننه حلیمه هم صاحب فرزند نمیشود و آنها با حقه تا نه ماه اظهار میکنند که دختر ننه حلیمه باردار است. پس از نه ماه ننه حلیمه جگر سفیدی تهیه میکند و به جای نوزاد در قنداق میپیچد و به دست سربازی میدهد تا به پادشاه برساند و دخترش فرار میکند. سرباز برای انجام کاری گهواره را در گوشهای میگذارد و میرود و در این حین سگ جگر را میخورد و سرباز برای چارهجویی کودکی تازه متولد شده را که مادرش مرده است به جای نوزاد نزد پادشاه میبرد. ننه حلیمه و دخترش هم پس از آگاهی از ماجرا بازمیگردند و همگی سالیان سال با خوشی در کنار هم زندگی میکنند.