داستانهای تخیلی
داستانهای تخیلی
یک روز ننه«گلاب» دنیا را که خیلی کثیف شده بود شست و روی طناب انداخت، اما باد آن را برد و برد تا به یک قورباغة شکمو رسید. دنیا بازهم کثیف شده بود و ننهگلاب بازهم دنیا را شست، اما بازهم باد آمد و آن را درون چاه انداخت. در چاه دیوی زندگی میکرد که از ننهگلاب خواستگاری کرد. بالاخره ننهگلاب دیو را شست و او آدم شد و توانست با ننهگلاب ازدواج کند. دیو هم دنیا را به پای ننهگلاب ریخت. این داستان تخیلی برای گروه سنی «ب« و «ج» به چاپ رسیده است.