داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
امروز وقتی از خواب بیدار شدم؛ تا پرده اتاق را کنار کشیدم، گربه سفید و خاکستری که همیشه در حیاط خانهمان بود از روی قرنیز پنجره پایین پرید، میو میو کنان بدنش را کش و قوسی داد و به سمت زیرزمین به راه افتاد. دانههای زیبای برف در حال باریدن بودند و چرخ زنان و رقص کنان روی زمین میآمدند، انگار بر خلاف من شاد شاد بودند. شاید هنوز نمیدانستند که از آسمان به آن پاکی روی زمینی میآیند که در آن از پاکی و مهربانی خبری نیست. این جا زمینی است که همه دروغ میگویند و به یکدیگر خیانت میکنند.