داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
"رحمان"، پسر سادهدل روستایی، در دانشکده دل به دختری مغرور میبندد و از طرف او مادرش به سختی تحقیر میشود. با همهی اینها او نمیتواند یاد "هستی" را از ذهن خویش دور کند. مادر و دختر که نقشههای شومی را در سر میپرورانند و البته متوجه علاقهی سرکوبنشدهی رحمان به هستی نیز هستند، سعی میکنند از او به منزلهی یک وسیله استفاده کرده و مدارکی را از منزل پدر هستی که جدا از خانوادهاش زندگی میکند، توسط وی بربایند. پس از انجام این کار، رحمان هنوز در آسمانها به سر میبرد و میپندارد که به آرزوهایش خواهد رسید که خبر ازدواج هستی با یکی از پسران ثروتمند دانشگاه شوکهاش میکند. او در کمال حیرت تمام آنچه را گذشته با دوستش درمیان میگذارد و هردو نزد یک وکیل رفته و با او به مشورت میپردازند. طبق پیشنهاد وکیل، کار به دادگاه کشیده میشود و پس از آن که پدر هستی متوجهی خیانت و نقشهی همسر و دخترش میگردد نسبت به رحمان اعلام رضایت میکند. این موضوع باعث میشود رحمان که در حال حاضر مسئول یک مجله است نسبت به ازدواج و زندگی زناشویی احساس ناخوشایندی پیدا کرده و دیگر حاضر به وصلت با کسی نباشد. راهنماییها و کمکهای دوستش نیز راه به جایی نمیبرد تا این که بالاخره پس از مدتها وی با دختری با نام "رزیتا"، که در مجله مشغول به کار است، ازدواج میکند. فرزند آنها سه ماه دارد که رحمان دچار نوعی حمله و سردردهای متناوب شده و برای درمان راهی فرانسه میشود. پس از اعمال جراحی متعدد وی سلامت خود را بازیافته و به ایران بازمیگردد و در همین اثنا متوجه میشود که هستی پس از ازدواج و سفر به خارج از کشور متارکه کرده و حالا برای عذرخواهی قصد دارد نزد او بیاید. پس از همهی اینها هستی هم با شخص دیگری ازدواج کرده و با خانوادهی رحمان، رفت و آمد خانوادگی پیدا میکند.