داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
من میترسم سمیرا! میترسم یک روز به خودم بیام و هیچ کسی از گذشته نمونده باشه تا من رو آروم کنه. من باید بفهمم که بی بی چی رو از من مخفی کرده. باید بتونم ببخشمش تا قبل از اینکه دیر بشه. خب! گفتی سرنخ داری. نگو که می خوای بری... دقیقاً می خوام همین کار رو بکنم. من باید برم سراغ چیزهایی که آزارم می ده. اگر این فرضیه درست باشه، اون سه تا چیز و خواب ها همه نشانه هستند.