داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
دختر به اولین ایستگاه اتوبوسی که رسید، ایستاد. جوان سیاهپوش هم که در تعقیبش بود، ایستاد. دختر وحشتزده کیفش را به خود چسباند و سوار اتوبوس شد، اما جوان سیاهپوش خیلی سمج بود و سایه به سایه به دنبال دخترک میرفت. دخترک آرزو داشت به گونهای از دست جوان سیاهپوش خلاص شود، اما فایدهای نداشت چون از وقتی که دخترک از سالن تشریح بیرون آمده بود، جوان به دنبالش بود. بالاخره جوان به دخترک رسید. دخترک که از ترس نفسش بند آمده بود، پرسید که از من چه میخواهی؟ و جوان سیاهپوش گفت فقط انگشتم را میخواهم و به کیف اشاره کرد. دخترک نگاهی به صورت جوان انداخت، چقدر شبیه جسد توی سالن تشریح بود. «آن انگشت اشاره» از مجموعة حاضر انتخاب شده است که مشتمل بر 18 داستان کوتاه فارسی تحت برخی از این عناوین است: حضور غایب من؛ بازی پنهان؛ آوار؛ خندههای یخزدة ما؛ روایت معیوب؛ و یک لکة مشکوک.