داستانهای تخیلی
داستانهای تخیلی
در ده کوچک و سرسبزی، پیرمرد و پیرزنی به اسم "هچه" و "پچه" زندگی میکردند که بسیار فقیر بودند و فرزندی هم نداشتند. تا این که یک روز تصمیم گرفتند به پیشنهاد پچه به نزد پادشاه بروند. بنابراین تعدادی نان روغنی، دو جفت جوراب و یک گلیم برای هدیه دادن به پادشاه با خود بردند. اما در راه آنها را به یک کلاغ، سگ، و روباه بخشیدند. پس از مدتی سرانجام به قصر پادشاه رسیدند و پس از اصرار بسیار توانستند پادشاه را ملاقات کنند. آنها از پادشاه خواستند تا فرزندی به آنها بدهد، پادشاه نیز عروسکی خمیری به آنها داد. آنها با خوشحالی از قصر خارج شدند و اسم عروسک را "نازنازی" گذاشتند. اما در راه اتفاقی رخ داد که مسیر زندگی آنها را تغییر داد.