داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
اختلاف ما از روزی شروع شد که ابراهیم کاشفی معروف به کاشف یک پژو تصادفی به من فروخت و آن قدر به جان بچه عقب ماندهاش قسم خورد تا من باور کردم ماشین تصادفی نیست. پس از چند روز وقتی دوستانم ماشین را دیدند، گفتند سرت کلاه گذاشته، من و کاشف حسابی درگیر شدیم، از آن موقع نسبت به من کینه به دل گرفته بود و همیشه دنبال راهی میگشت تا تلافی کند. مدتی نگذشته بود که متوجه شدم پسر عقب ماندهاش به زنی که من عاشقش بودم نظر دارد. شهرام کافیشاپی محلمان خبر داد و گفت: آن دیوانه دارد سحر خانم را از چنگت بیرون میکشد، باورتان میشود، یک پسر ۱۳ ساله عقب مانده، پسر دشمن من داشت برای عشقم مزاحمت ایجاد میکرد...