قطعههای ادبی - مصور
قطعههای ادبی - مصور
در این داستانک "بابی" پسر بچهای است که به مناسبت شب کریسمس قصد دارد هدیهای به مادرش بدهد؛ اما او هیچ پولی ندارد و در خانوادهای فقیر زندگی میکند. او افسرده و ناراحت در خیابان برفی شروع به قدم زدن میکند تا این که در میان برفها سکهای براق مییابد؛ اما بابی سکهی ده سنتی را به هر جا میبرد، هیچکس حاضر نمیشود در ازای آن چیزی بدهد زیرا سکه ارزش چندانی ندارد. بابی ناامید به سمت مغازهی گل فروشی میرود و مرد گل فروش در کمال ناباوری یک جعبه بسیار زیبای گل سرخ در مقابل ده سنت به او میدهد....